X
تبلیغات
رایتل

روایات شگفت در دانش عمربن خطاب

 

در جمع بین صحیحین از مسند ابو هریره از افراد مسلم روایت شده است: «در محضر پیامبر نشسته بودیم و ابو بکر و عمر نیز حضور داشتند. پیامبر برخاست و به جایى رفت و برنگشت. چون غیبت او طولانى شد نگران شدیم که ما را ترک کرده باشد و همه برخاستیم. من نخستین کسى بودم که ترسیدم. بیرون آمدم و به جستجوى پیامبر پرداختم. به دیوارى رسیدم که از آن انصار بنى نجار بود. گشتم تا درى بیابم و نیافتم، ناگاه نهرى را دیدم که از چاه به درون باغ جریان داشت. زمین را مانند روباه حفر کردم، به درون باغ رفتم و پیامبر را دیدم. او پرسید: ابو هریره؟ پاسخ دادم: آرى اى رسول خدا.

پیامبر پرسید: چه مى‏کنى؟ گفتم: تو با ما بودى و رفتى و چون غیبتت به درازا کشید ترسیدیم ما را ترک گفته باشى و من خود نخستین کسى بودم که ترسیدم. به این باغ رسیدم و زمین را چون روباه حفر کردم و دیگران نیز در پى من هستند. پیامبر کفشهاى خود را به من داد و گفت: با این کفشها برو و هر کس را پشت دیوار دیدى که به کلمه توحید شهادت مى‏دهد در حالى که قلبش به آن باور دارد او را به بهشت مژده ده.

نخستین کسى که دیدم عمر بود. او پرسید: این کفشها چیست؟ گفتم: کفشهاى پیامبر است که به من داده و گفته هر کس به یگانگى خدا گواهى دهد و ایمان قلبى داشته باشد او را به بهشت بشارت دهم. عمر چنان ضربه‏اى به سینه‏ام نواخت که با نشیمنگاه بر زمین افتادم و گفت: ابو هریره بازگرد. گریان به نزد پیامبر آمدم و ماجرا گفتم و عمر نیز در پى من آمد. پیامبر پرسید: چرا چنین کردى؟ عمر گفت: اى پیامبر خدا پدر و مادرم فداى تو، آیا خود ابو هریره را با کفشهایت فرستادى و آن پیام را دادى؟ پیامبر پاسخ مثبت داد. عمر گفت: چنین مکن که مى‏ترسم مردم به این سخن تکیه کنند و از عمل دست بردارند.

پیامبر به من فرمود: دیگر آن پیغام را باز مگو.» «1»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 347

این رفتار عمر، نپذیرفتن و رد پیامبر و اهانت به رسول خدا مى‏باشد. حتّى اگر عمر با رسول خدا در نبوت شریک مى‏بود نباید چنین عملى را در باره یکى از پیروان پیامبر انجام مى‏داد. او مى‏توانست ابو هریره را به صورتى نیکوتر باز دارد و ضمن رسیدن به مقصود خود به رسول خدا نیز احترام بگذارد. وانگهى فرستاده خدا در فرمان دادن به ابو هریره پیرو وحى الهى بود که «او از هوا سخن نمى‏گوید». شاید آن عمل پاداش اخروى داشت و ضمانت بهشت بر عهده خداست. افزون بر آن، طبق روایتى که حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند ابو ذر نقل کرده پیامبر فرمود: «جبرئیل بر من فرود آمد و بشارت داد که هر کس از امتم بمیرد و به خداوند شرک نیاورده باشد به بهشت خواهد رفت» «1» یا در روایتى «به آتش نخواهد رفت.» «2» با این روایت که به نظر سنیان صحیح است چگونه عمر به خود اجازه انکار بر پیامبر را داد؟ در جمع بین صحیحین در مسند غسان بن مالک که مورد اتفاق است، آمده که پیامبر فرمود: «خداوند آتش را بر کسى که لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ بگوید و تنها خدا را قصد کند، حرام گردانیده است» اکنون که پیامبر در مواضع بسیار چنین سخنانى فرموده، رفتار عمر چه مجوزى دارد؟ عبد اللَّه بن عباس، جابر، سهل بن حنیف، ابو وائل، قاضى عبد الجبار، ابو على جبایى، ابو مسلم اصفهانى، یوسف، ثعلبى، طبرى، واقدى، زهرى، بخارى و حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند مسوّر بن مخرمه در حدیث صلح حدیبیه میان رسول خدا و سهیل بن عمرو آورده‏اند که عمر بن خطاب گفت:

 «من نزد پیامبر آمدم و گفتم: آیا تو پیامبر بر حق خدا نیستى؟ فرمود: آرى. گفتم: آیا ما بر حق نیستیم و دشمن بر باطل نیست؟ فرمود: آرى. پرسیدم: پس چرا باید ذلت را در

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 348

دینمان بپذیریم؟ پاسخ گفت: من فرستاده خداوندم و او را عصیان نمى‏کنم و خدا یاور من است. پرسش کردم: آیا تو به ما نمى‏گفتى که به زودى به زیارت کعبه خواهیم رفت؟

فرمود: آرى؛ آیا به تو خبر دادم که امسال خواهیم رفت؟ پاسخ منفى دادم. پیامبر فرمود:

تو به زیارت کعبه خواهى رفت و آن خانه را طواف خواهى کرد.

عمر مى‏گوید: به نزد ابو بکر رفتم و همان سخنان را تکرار کردم و او نیز جوابهاى پیامبر را دارد.» «1» ثعلبى و دیگران در تفسیر سوره فتح، بر این روایت افزوده‏اند: «عمر بن خطاب گفت از: از هنگامى که مسلمان شدم جز در روز صلح حدیبیه تردید نکردم.» «2» این حدیث بر شک عمر دلالت مى‏کند و متضمن انکار او نسبت به عمل پیامبر است که به فرمان خدا بود. عمر به فرموده پیامبر بسنده نمى‏کند و به نزد ابو بکر مى‏رود تا پاسخهاى او را بشنود. چگونه عمر خود را مجاز دانست که پیامبر را توبیخ کند و پس از آنکه رسول خدا فرمود: من فرستاده حق هستم و بر او عصیان نمى‏کنم و او یاور من است، بگوید: آیا تو نمى‏گفتى که ما به زیارت کعبه خواهیم رفت و طواف خواهیم کرد؟ در جمع بین صحیحین در مسند عایشه از احادیث متفق علیه آمده است که عایشه گفت: «پیامبر نماز عشاء را به تأخیر افکنده بود که عمر به گونه‏اى که با زنان و کودکان خطاب مى‏کنند بر رسول خدا فریاد «نماز» زد. پیامبر بیرون شد و فرمود: شما را نرسد که پیامبر خدا را به بانگ نماز انذار کنید و این گفتار پیامبر در هنگامى بود که عمر بن خطاب، فریاد زده بود.» «3» خداوند متعال فرمود: «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، صداى خود را از صداى پیامبر بلندتر نکنید و همچنان که با یک دیگر بلند سخن مى‏گویید با او به آواز بلند سخن‏

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 349

مگویید، که اعمالتان ناچیز شود و آگاه نشوید.» «1» خداوند این عمل را نابودکننده عمل صالح دانسته و فرمود: «آنهایى که از آن سوى حجره‏ها ندایت مى‏دهند بیشتر بى‏خردانند. اگر صبر مى‏کردند تا تو خود بیرون مى‏آمدى و نزد آنان مى‏رفتى بر ایشان بهتر بود و خدا آمرزنده و مهربان است.» «2» در جمع بین صحیحین حمیدى در مسند عبد اللَّه بن عمر بن الخطاب روایت شده است که چون عبد اللَّه بن ابى بن سلول در گذشت، پسرش عبد اللَّه نزد پیامبر آمد و تقاضا کرد که رسول خدا بر او نماز گزارد. پیامبر براى نماز برخاست. عمر نیز بپا خواست و لباس او را گرفت که اى پیامبر، آیا در حالى که خدایت ترا از نمازگزاردن بر او منع کرده چنین مى‏کنى؟

پیامبر فرمود: خداوند به من خبر داده که «مى‏خواهى براى ایشان آمرزش بخواه مى‏خواهى آمرزش نخواه، اگر هفتاد بار هم بر ایشان آمرزش بخواهى خدایشان نخواهد آمرزید ... «3»» من از هفتاد بار بیشتر استغفار خواهم کرد. عمر گفت: او منافق بود. رسول خدا پاسخى نداد و به نماز ایستاد.» «4» این عمل عمر نپذیرفتن و رد کردن پیامبر بود. در جمع بین صحیحین در مسند عایشه آمده است: عایشه گفت: «زنان پیامبر شبها

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 350

به سوى آبگیرها مى‏رفتند.

شبى سوده دختر زمعه بیرون آمد. عمر که در مجلس بود او را دید و گفت: اى سوده تو را شناختم. پس از این واقعه آیه حجاب نازل شد.» «1» این روایت نیز دلیل بى‏ادبى عمر است. او راز همسر پیامبر را فاش ساخت، دیدگان را متوجه او کرد و سبب شرمسارى وى شد. همسر پیامبر به خاطر دور ماندن از چشم مردم شبانگاه بیرون آمده بود. شرمنده ساختن او چه ضرورتى داشت تا آیه حجاب در این باب نازل شود؟ در جمع بین صحیحین در مسند جابر بن عبد اللَّه از مجموعه متفق علیه آمده است که جابر گفت: «پدرم در جنگ احد به شهادت رسید و طلبکاران بر ما سخت گرفتند. نزد پیامبر آمدم و با او سخن گفتم. پیامبر از طلبکاران خواست که خرماى نخل مرا برگیرند و پدرم با ببخشند ولى ایشان نپذیرفتند. رسول خدا نیز از آن خرما چیزى به آنها نداد و ایشان را وادار به پذیرش نکرد، اما گفت: فردا نزد تو خواهم آمد. صبحگاه نزد من آمد و گرد نخل گشت و براى برکت آن دعا فرمود.

من شاخه‏هاى پر بار را افشاندم و خرماى فراوان برگرفتم. حقوق طلبکاران را پرداختم و براى خودم نیز مقدارى خرما باقى ماند. به محضر پیامبر رفتم و ماجرا باز گفتم. رسول خدا به عمر که نشسته بود فرمود: اى عمر، بشنو. عمر گفت: اگر ما نمى‏دانستیم که تو پیامبر خدا هستى، بخدا سوگند که (اکنون مى‏دانیم) تو پیامبر خدایى.» «2» این روایت نشان مى‏دهد که رسول اللَّه در باره عمر بدگمان بود و از این رو به او فرمان شنیدن داد و عمر آن گونه پاسخ گفت.

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 351

در جمع بین الصحیحین در مسند انس بن مالک آمده است: «هنگامى که خبر پیشروى ابو سفیان به پیامبر رسید با ابو بکر مشورت کرد و از رأى او سر تافت و با عمر رأى زد و از اندیشه او سر پیچید.» «1» این واقعه بیانگر بى‏ارزش بودن آنها نزد پیامبر است. نیز گواهى بر دروغ بودن سخنان کسانى است که مشورت «2» نمودن پیامبر با ابو بکر و عمر یا یکى از آنها را بهانه‏اى براى شرکت نکردن ایشان در جنگ بدر قرار داده‏اند و آورده‏اند که یکى از آنها یا هر دو در سایبان بودند؛ زیرا کسانى که رأى آنها پیش از جنگ معتبر نباشد چگونه در زمان نبرد مورد مشورت خواهند بود؟

ابو هاشم جبایى بر سبیل اعتراض پرسشى طرح کرده که آیا مخالفت با فرمان پیامبر جایز است؟ سپس خود پاسخ گفته که اگر فرمان از طریق وحى باشد مخالفت با آن به هیچ وجه جایز نیست ولى اگر مسأله مربوط به رأى و اندیشه باشد حکم او مانند حکم پیشوایان دیگر است که در زمان حیاتشان نباید از فرمان آنها سر پیچید ولى پس از مرگ، مانعى ندارد. دلیل این سخن آن است که پیامبر اسامه را به سپهدارى گمارد و امر کرد که او و سربازانش به سویى که فرموده بود رهسپارند. اسامه به پیامبر گفت: نمى‏خواهم خبر تو را از کاروانها بشنوم. ابو بکر نیز عمر را باز گرداند و حق چنین کارى را داشت. «3»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 352

این قول جبایى، تجویز مخالفت با پیامبر است در حالى که خداوند امر به اطاعت از او داده و سرپیچى از وى را حرام دانسته است. وانگهى جواز در زندگى و مخالفت پس از مرگ با استدلال به عمل ابو بکر و عمر چه معنایى دارد؟ سرپیچى ایشان از فرمان پیامبر در زمان زندگى رسول خدا بود؛ از این رو اسامه گفت: نمى‏خواهم خبر تو را از کاروانها بشنوم. این جمله آشکار مى‏کند که عصیان هم در زمان حیات پیامبر بود و هم پس از مرگ وى، پس فرمانبردارى از پیامبر براى چه زمانى است؟ وانگهى چگونه این جماعت به خود اجازه مى‏دهند که با دستاویز ساختن عمل اسامه و ابو بکر و عمر با پیامبر مخالفت کنند؟ «1» در جمع بین صحیحین آمده است که پیامبر فرمود: «خواب دیدم که وارد بهشت شدم و ناگاه با رمیضاء همسر ابو طلحه روبرو گشتم. سپس صدایى شنیدم و گفتم کیست؟ پاسخ شنیدم: بلال. آنگاه قصرى را دیدم که در آستانه آن زنى بود. پرسیدم: این کاخ از آن کیست؟ گفتند: متعلق به عمر بن خطاب است. خواستم داخل شوم و آن را بنگرم که غیرت تو (عمر) را به یاد آوردم و واپس گشتم. عمر گریست و گفت: اى پیامبر آیا بر تو غیرت ورزم؟» «2» چگونه سنیان روا مى‏دارند چنین روایات دروغینى را نقل کنند؟ کدام خردمندى مى‏پذیرد که رمیضاء و بلال پیش از پیامبر وارد بهشت شده باشند؟ وانگهى گفته پیامبر که «غیرت تو را به یاد آوردم» نشان مى‏دهد که عمر معتقد بوده است که پیامبر در بهشت مرتکب گناه مى‏شود. در جمع بین صحیحین آمده است: «روزى که پیامبر از جهان رفت. عمر گفت:

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 353

محمّد نمرده است و نمى‏میرد تا آخرین نفر باشد.» «1» در همان کتاب از افراد بخارى از عایشه نقل شده که پیامبر در گذشت و ابو بکر در منطقه سنح (عالیه) بود. عمر برخاست و گفت: «بخدا سوگند رسول اللَّه نمرده است.» عایشه مى‏گوید: «همچنین عمر مى‏گفت:

جز این چیزى در دلم جا نمى‏گیرد. بى‏گمان خداوند او را بر مى‏انگیزد تا دست و پاى قوم را قطع کند. ابو بکر آمد و پرده از چهره پیامبر برگرفت تا عمر دانست که او مرده است.» «2» حمیدى در جمع بین صحیحین، از افراد بخارى، از انس، پوزش خواهى عمر در این باب را نقل مى‏کند: «انس خطبه عمر بن خطاب را شنید و عمر این سخن را فرداى وفات پیامبر بر منبر ایشان گفته بود. عمر تشهد گفت و ابو بکر ساکت بود. عمر بیان داشت که من دیروز سخنى بر زبان راندم که نه در کتاب خدا بود و نه پیامبر به من گفته بود، اما امیدوارم پیامبر در زمان ما زندگى کند و به تدبیر ما بپردازد.» «3» گفتار عمر اعتراف صریح است که او به عمد سخنى خارج از کتاب خدا و سنت پیامبر گفته بود و در سخن خود بر خطا بود. سپس عذر خواه خویش را امید به زندگى دوباره پیامبر در این جهان قرار داد. این سخنان عمر جز پریشان گویى و ژاژخایى نیست. در جمع بین صحیحین در مسند ابو هریره آمده است: «پیامبر شب‏زنده‏دارى در رمضان را ترغیب مى‏کرد اما آن را بر خلق واجب نساخته بود. او مى‏فرمود: «هر که در رمضان به سبب ایمان و بازپرسى از نفس خویش به عبادت ایستد، گناهان گذشته و آینده‏اش آمرزیده است» «4» پس از رحلت پیامبر نیز وضع همین‏سان بود همچنان در ایام‏

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 354

خلافت ابو بکر و آغاز حکمرانى عمر.» «1» سپس حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند ابو هریره از مجموعه مورد پذیرش همگان، از عبد الرحمن بن عبد البارى نقل کرده است: «شبى از رمضان با عمر به مسجد رفتیم، مردم پراکنده بودند، یکى به تنهایى براى خود نماز مى‏خواند و دیگرى نماز مى‏گذارد و گروهى به نماز او اقتدا کرده بودند. عمر گفت: اگر اینان را به یک امام گرد آورم، نیکوترست. سپس ابى بن کعب را به امامت نماز ایشان گمارد.» راوى مى‏گوید: «پس از آن، شبى دیگر بیرون رفتیم در حالى که مردم به امام عمر اقتدا کرده بودند. عمر گفت: این عمل بدعت است، اما بدعت خوبى است. و نمازى که مردم به سبب خفتن، آن را بجا نمى‏آورند بهتر از نمازى است که براى آن برمى‏خیزند.

مقصود عمر آخر شب بود و مردم اول شب بر مى‏خواستند.» «2» اگر به دیده خرد و انصاف بنگریم، آیا بر کسى رواست که بدعتى پدید آورد و آن را نیکو شمارد؟ حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند جابر بن عبد اللَّه انصارى روایت کرده که پیامبر فرمود: هر بدعتى گمراهى است «3»؛ اکنون عمر مى‏گوید: بدعت است و نیکوست‏

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 355

و به آن فرمان مى‏دهد و بازخواست مى‏کند.

چگونه به خود اجازه داده بود به خلاف فرمان خدا و پیامبرش امر کند؟ آیا به مصلحت بندگان آگاهتر بود؟ یا پیامبر حکمى را پنهان ساخته بود؟ مسلمانان در زمان پیامبر و ابو بکر در انجام آن وظیفه کوتاهى کرده بودند؟ پناه بر خدا از زشتى چنین فرضهایى. مگر عمر نشنیده بود که پیامبر فرمود: «هر که در دین ما، چیزى را که از آن نیست داخل کند، مرتد است ...» «1» حمیدى در جمع بین الصحیحین در مسند انس بن مالک روایت کرده است: «پیامبر در رمضان نماز مى‏گزارد. من پشت سر او ایستادم و مردى دیگر نیز به من پیوست. چون پیامبر احساس کرد که ما به اقتداى او به نماز ایستاده‏ایم، نماز را به کوتاهتر وجهى پایان داد و به خانه خویش بازگشت و در خلوت به نمازى دیگر ایستاد.

صبحگاه او را پرسیدیم: «آیا دوش، بودن ما را دریافتى؟ فرمود: آرى و از آن رو، چنان کردم.» «2» اکنون که پیامبر از امامت در نافله رمضان پرهیز مى‏کند و مؤمنان را از جماعت در این باب باز مى‏دارد، عمر به چه مجوزى با رسول خدا مخالفت کرده است؟ در حالى که خود نیز به بدعت بودن آن گواهى مى‏دهد. چرا اکثر مسلمین را به عملى واداشته که خلاف کردار پیامبر و حتّى ابو بکر است؟ حمیدى در جمع بین صحیحین از سلمه بن الاکوع و جابر نقل کرده است که آنان گفته‏اند: «ما در سپاه بودیم که پیامبر آمد و گفت: متعه زنان براى شما مجاز است» «3»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 356

در همان کتاب در مسند عبد اللَّه بن مسعود آمده است: «ما با پیامبر در جنگ شرکت کردیم و زنان با ما نبودند. از پیامبر اجازه خواستیم که خویش را اخته کنیم، رسول خدا نپذیرفت. اما اجازه داد زنان را به مهر جامه‏اى، عقد موقت کنیم.» «1» سپس عبد اللَّه قرائت کرد: «اى کسانى که ایمان آورده‏اید، چیزهاى پاکیزه‏اى را که خدا بر شما حلال کرده است، حرام مکنید.» نیز حمیدى در مسند ابو موسى اشعرى از ابراهیم بن ابو موسى روایت کرده که پدرش به متعه فتوى مى‏داد و مردى به او گفت: «از فتواى خود دست بدار که نمى‏دانى امیر المؤمنین علیه السّلام در حج چه کرده است. ابو موسى با عمر دیدار کرد و از ماجرا پرسید:

عمر پاسخ داد: من مى‏دانم که پیامبر و یاران او متعه زنان را بجا مى‏آوردند اما خوش ندارم که مؤمنان در سایه درختان به آمیزش با زنان بپردازند و در حالى به حج آیند که آب از سرشان مى‏چکد.» «2» در جمع بین صحیحین در مسند عمران بن الحصین در متعه حج «3» که پیشتر از او در متعه نساء نیز حدیثى داشتیم «4» آمده است:

 «آیه متعه در کتاب خدا وجود دارد «5» و ما آن را همراه با پیامبر بجا مى‏آوردیم. نه کتاب پروردگار آن را تحریم کرد و نه رسول پروردگار تا از جهان رفت، از آن نهى فرمود.

پس از او، مردى به رأى خود هر چه خواست گفت.» بخارى و مسلم در صحیحین مى‏گویند: آن مرد عمر بود. «6»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 357

این روایات، به روشنى بیان مى‏کند که عمر شرع خدا را دگرگون ساخت و شریعت پیامبر را در باب متعه‏ها زیر پا نهاد و به هواى خویش سخن راند. خداوند مى‏فرماید:

 «زیرا آنان چیزى را که خدا نازل کرده است، ناخوش دارند. خدا نیز اعمالشان را نابود کرد.» «1» اگر این روایات به نزد سنیان صحیح است، عمر مرتکب گناه کبیره شده است و اگر آنها را کاذب مى‏دانند چگونه نام صحیح و صحاح بر ایشان نهاده‏اند؟ در جمع بین صحیحین به طریقه‏هایى از جمله مسند عبد اللَّه بن عباس نقل شده است: «سه طلاق در عهد پیامبر، ابو بکر و دو سال از خلافت عمر، یکى محسوب مى‏شد» اما عمر گفت: «مردم را در امرى که پیشتر در آن شکیبایى داشتند، شتاب ورزیده‏اند، بهتر است آنان را در چنین شتابى مجاز بداریم و چنین کرد.» «2» آیا عمر حق داشت با خدا رسول او مخالفت ورزد و سه طلاق را در یک مجلس جایز بداند؟ حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند عمّار بن یاسر روایت کرده که مردى نزد عمر آمد و گفت: «من جنب مى‏شوم و آب نمى‏یابم، چه باید کرد؟ عمر پاسخ داد: «نماز نخوان.» عمّار گفت: «اى عمر به یاد مى‏آورى که من و تو با هم در جنگى شرکت داشتیم و جنب شدیم و آب نیافتیم. تو نماز نخواندى ولى من خود را به خاک مالیدم و نماز گزاردم.» چون نزد پیامبر آمدیم، ایشان فرمودند: «کافى است دو دستتان را بر زمین بزنید با آنها صورت و دست خود را مسح کنید.» عمر گفت: اى عمّار از خدا بترس! عمّار پرسید: اگر مى‏خواهى این مطلب را بیان نکنم؟ عمر پاسخ داد: هر گونه مى‏خواهى عمل کن. «3»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 358

این روایت نشانگر ناآگاهى عمر به ظاهر احکام است زیرا در دو موضع از قرآن آمده است که «اگر آب نیافتید به خاک پاک تیمم کنید.» «1» افزون بر آن عمر با پیامبر و اصحاب او معاشرت داشت و این حشر و نشر در تمام زندگى پیامبر و ابو بکر بود، با این همه، چنین حکمى که عوام از آن آگاهند بر او پوشیده مانده بود. آیا خردمند میان عمر و کسى که پیامبر در باره او فرمود: «آگاهترین شما به قضاوت على است.» «2» و خداوند فرمود: «کسى که علم کتاب نزد اوست» «3» و «گوش نگه دارنده، اندرز آن را فرا گیرد.» «4» تفاوت نمى‏نهد؟ امیر المؤمنین خود فرمود: «از راههاى آسمانى از من بپرسید که به آنها از طرق زمین آگاهترم، بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید» «5»، «بخدا سوگند اگر جایگاهى براى من قرار دهند میان اهل تورات به توراتشان، بین اهل انجیل به انجیلشان و میان معتقدان به زبور به زبور و بین اهل فرقان به فرقان داورى مى‏کردم.» «6» مسلم در صحیح خود به اسناد خویش از سلمان بن ربیعه نقل کرده که عمر بن خطاب گفت: «پیامبر به گروهى بخشش کرد و قسمتى انجام داد. من گفتم: اى پیامبر خدا به پروردگار سوگند که دیگران به این بخشش سزاوارتر بودند. پاسخ داد: آنان مرا میان دو

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 359

راه آزاد گذاردند، یا به زشتى از من درخواست بخشش کنند یا مرا بخیل بشمارند و من بخیل نیستم.» «1» این عمل عمر معارضه با پیامبر بود. زیرا پیامبر به مصالح مردم و کسى که شایسته عطایا و منع است آگاهتر مى‏باشد. مسلم در صحیح خود به اسناد خویش از ابو موسى اشعرى نقل مى‏کند که عمر بر حفصه وارد شد و اسماء نزد حفصه بود. هنگامى که عمر اسماء را دید، پرسید: «این کیست؟ حفصه پاسخ داد: اسماء دختر عمیس. عمر گفت: حبشى این است؟ دریایى این است؟ اسماء گفت: آرى. عمر گفت: ما در هجرت بر شما پیشى گرفتیم و به پیامبر خدا از شما نزدیکتر و شایسته‏تریم. اسماء خشمگین شد و پاسخ داد: اى عمر دروغ گفتى، بخدا سوگند شما با پیامبر بودید. گرسنه شما را سیر مى‏ساخت و نادانتان را اندرز مى‏فرمود و ما در سرزمین حبشه بودیم، غریب و نفرت‏انگیز و همه چیز را به خاطر خدا و پیامبر تحمل کردیم. به پروردگار سوگند، نخورم و نیاشامم تا آنچه گفتى به گوش پیامبر برسانم.

ما از این سخن تو در آزار و هراسیم و بزودى گفتارت را براى پیامبر نقل خواهم کرد و از او خواهم پرسید. بخدا سوگند دروغ نمى‏گویم و سخنت را منحرف نمى‏کنم و بر آن نمى‏افزایم.

چون اسماء نزد پیامبر آمد گفت: اى نبى خدا عمر چنین و چنان گفت: پیامبر فرمود:

عمر به من نزدیکتر و شایسته‏تر از شما نیست. او و همراهانش یک هجرت داشته‏اند و شما کشتى‏نشینان دو هجرت.» «2» این روایت نص پیامبر در بى‏اعتبارى عمر است، به گونه‏اى که هجرت زنى را بر هجرت او برترى مى‏نهد و باز مى‏گوید که او نسبت به پیامبر شایسته‏تر از عمر است.

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 360

چون خلافت به آن زن نمى‏رسد به عمر نیز نباید مى‏رسید. ابن عبد ربه در کتاب «العقد الفرید» «1» در حدیث به کار گماردن عمرو بن عاص در سرزمینى بدست عمر بن خطاب مى‏نویسد: «عمرو بن عاص گفت: لعنت بر روزگارى که عمرو بن عاص براى عمر بن خطاب کار کند. به خدا سوگند من زمانى را بیاد مى‏آورم که عمر پشته‏اى از هیزم بر سر مى‏نهاد و پسرش نیز پشته‏اى دیگر، و بهاى آن هیمه‏ها به اندازه خرمایى بود که یک لقمه هم نمى‏شد.» فرومایگى و انحطاط پایگاه عمر نزد عمرو بن عاص، از این روایت پیداست. پس چگونه آن قوم بنى هاشم را که پادشاهان جاهلیت و اسلام بودند، وانهادند؟ در همان کتاب آمده است که عمر بن خطاب، دست بر دوش معلى بن جارود راه مى‏رفت که زنى از قریش با او روبرو شد. زن عمر را مخاطب ساخت و عمر ایستاد: «ترا روزگارى به نام عمیر مى‏شناختیم، سپس عمر شدى و اکنون از عمر بودن به فرمانروایى مؤمنان رسیدى. اى پسر خطاب از خدا بترس و در کار مسلمانان چاره کن. هر که از وعید هولناک حق بترسد، دور بر او نزدیک خواهد شد و هر که از مرگ بهراسد، در مهم خود کوتاهى نخواهد کرد.» «2» ابو المنذر، هشام بن محمّد بن السائب الکلبى که از دانشمندان سنى است در کتاب «المثالب» آورده است: «صهاک، کنیزى حبشى از آن هاشم بن عبد مناف بود. نفیل بن هاشم با او در آمیخت، سپس عبد العزى ابن ریاح با وى گرد آمد و او نفیل جد عمر بن خطاب را به دنیا آورد.» «3»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 361

این سخنى است که دانشمندان سنّى مى‏گویند در حالى که شیعه به آن نپرداخته است. حد اکثر دعوى شیعه این است که عمر غاصب حق امیر المؤمنین بوده است. با این همه، اهل سنت، اصلا به حرام و حلال ولادت عمر، که خود آن را نقل کرده‏اند نمى‏پردازند و بجاى آن به سرزنش شیعه مشغولند. حمیدى در جمع بین صحیحین روایت کرده که عمر بر منبر گفت: «کسى نباید در مهریه زنان از عددى که مى‏گویم تجاوز کند. زنى از گوشه مسجد قول خداى را خاطر نشان کرد: «اگر خواستید زنى به جاى زنى دیگر بگیرید و او را قنطارى مال داده‏اید، نباید چیزى از او بازستانید.» «1» عمر گفت: «همه، حتّى زنان، از عمر دانشمندترند.» «2» خردمند منصف داورى کند، آیا رواست کسى که خود را در نهایت نادانى توصیف مى‏کند، رهبر قوم باشد در حالى که همه اتباعش به گواهى خود او، از وى دانشمندترند؟ در جمع بین صحیحین حمیدى آمده است: «عمر فرمان سنگسار کردن زنى را داد

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 362

که شش ماهه زاده بود. على علیه السّلام گفتار خداى را به او تذکر داد «و مدت حمل تا از شیر باز گرفتنش سى ماه است.» «1» و «مادرانى که مى‏خواهند شیر دادن را به فرزندان خود کامل سازند، دو سال تمام شیرشان بدهند.» «2» عمر دستور سنگسار کردن را پس گرفت.» «3» این حدیث، اقدام عمر براى کشتن نفس محترم و انجام گناهى را که موجب قذف است نشان مى‏دهد. احمد بن حنبل در مسند خود روایت کرده که عمر بن خطاب آهنگ سنگسار کردن زن دیوانه‏اى را کرد. على علیه السّلام به او فرمود: نباید چنین کنى. آیا نشنیدى که پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: «تکلیف از سه تن برداشته شده: خفته تا بیدار گردد، دیوانه تا هشیار و کودک تا محتلم» عمر از تصمیم خود بازگشت. «4» ابن حنبل از سعید بن مسیب نقل کرده که عمر در مشکلى که ابو الحسن على علیه السّلام حاضر نباشد به خدا پناه مى‏برد. «5» حمیدى در جمع بین صحیحین روایت کرده که عمر حد شرابخوار را نمى‏دانست.

روایت کرده‏اند که او سنت پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله را در این باب تغییر داد. «6» در همان کتاب است‏

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 363

که او از ابو اوفى پرسید: پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله در نماز عید چه سوره‏اى مى‏خواند؟ نیز از ابو واقد لیثى پرسش کرد: پیامبر در اضحى و فطر چه مى‏خواند؟ «1» این پرسشها نشانگر نهایت ناآگاهى او به ظاهرترین امور (نماز آشکار) بوده است. در جمع بین صحیحین آمده است: «ابو موسى سه بار از عمر اجازه گرفت و او اجازه نداد. ابو موسى بازگشت. عمر پرسید: چرا چنین کردى؟ ابو موسى گفت: ما امرشده‏ایم که چنین کنیم. عمر گفت: باید براى گفتار خود شاهد آورى و گر نه با تو به سختى رفتار خواهم کرد. ابو سعید خدرى به نفع ابو موسى شهادت داد و رفتار پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله را شاهد آورد. عمر گفت: این کار پیامبر از چشم من نهان مانده بود. زیرا به تجارت در بازارها مشغول بودم.» «2» چگونه این مطلب آشکار بر عمر پوشیده مانده بود؟ حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند عمر بن خطاب آورده که عمر گفت:

 «پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: هنگامى که مؤذن دو بار بانگ به تکبیر برداشت شما نیز تکبیر بگویید. سپس مؤذن به ترتیب، اشهد ان لا اله الا اللَّه، اشهد ان محمّدا رسول اللَّه، حى على الصلاة، حى على الفلاح مى‏گوید که در هر مورد شما نیز همان جمله را تکرار کنید ولى پس از حى على الصلاة و على الفلاح لا حول و لا قوه الا باللَّه بگویید، سپس مؤذن دو بار تکبیر و یک بار لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مى‏گوید و شما همان گونه تکرار کنید. هر کس این کلمات را با ایمان قلبى بگوید به بهشت خواهد رفت.» «3» این روایت عمر در اذان است ولى او پس از مرگ پیامبر افزود: الصلاة خیر من النوم.

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 364

حمیدى در جمع بین صحیحین در حدیث ابو محذوره سمره بن مغیره ترتیب اذان را این گونه آورده است: تکبیر و اشهد ان لا اله الا اللَّه، اشهد ان محمّدا رسول اللَّه، حى على الصلاة، حى على الفلاح هر یک دو بار، اللَّه اکبر و لا اله الا اللَّه. «1» شافعى در کتاب «الأم» گفته است: جمله «الصلاة خیر من النوم» مکروه است زیرا ابو محذورة آن را بیان نکرده است. «2»

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 365

حمیدى در جمع بین الصحیحین در مسند ابو موسى اشعرى آورده است: «ابو عامر فرزند ابو موسى مى‏گوید: عبد اللَّه بن عمر از من پرسید: آیا مى‏دانى پدرم به پدرت چه گفت؟ من پاسخ منفى دادم. او گفت: پدرم از پدرت پرسش کرد: اى ابو موسى آیا دوست داشتى اسلام ما با پیامبر، موازنه مى‏گشت و بدى با خوبى برابر مى‏آمد، تا از شر اعمال (پس از پیامبر) نجات مى‏یافتیم؟ و خیر و شر ما سر به سر مى‏شد؟ ابو موسى گفت: نه به خدا سوگند، ما پس از پیامبر جهاد کردیم، نماز گزاردیم، روزه داشتیم و کردارهاى نیکوى بسیار به جاى آوردیم. بسیار کسان بر دست ما مسلمان شدند و به پاداش اعمال خود امیدواریم.

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 366

پدرم (عمر) پاسخ گفت: ولى من، به آن که زندگیم در کف اوست سوگند مى‏خورم که دوست داشتم کارهایم پس از پیامبر، به من بازمى‏گشت (و با اعمال خوبم موازنه مى‏شد) و با تساوى آنها، نجات مى‏یافتم.» «1» در «جمع بین الصحیحین» از مسند عبد اللَّه بن عباس آمده است: «چون عمر را به دشنه زدند سخت دردمند شده بود. ابن عباس به او گفت: این همه ناله ضرورتى ندارد. «2» عمر پس از سخنانى به او گفت: پریشان حالى من به سبب تو و یارانت است، به خدا سوگند اگر زمین پر زر مى‏گشت و به من مى‏بخشیدند، پیشتر از فرا رسیدن عذاب حق، آن را از بهر رهایى خود فدیه مى‏دادم.» «3» این سخن اعتراف عمر در هنگام مرگ است. او مى‏دانست در حق بنى هاشم چه کرده که به فدیه آن زر زمین را سزاوار بخشش مى‏دانست. در جمع بین الصحیحین، به روایت سالم از ابن عمر آمده است: «به نزد حفصه شدم، از من پرسید: مى‏دانى که پدرت کسى را به خلافت برنگزیده است؟ گفتم: او چنین نکرده است. حفصه پاسخ داد: او خود چنین کرده است. من سوگند خوردم که در این باره با پدرم سخن بگویم. تا صبح سکوت کردم و سخنى نگفتم، ولى گویا کوهى را بر دوش نهاده بودم. سرانجام نزد او رفتم و عمر از مردم پرسیدن گرفت و من پاسخ مى‏دادم تا پرسیدم: از خلق شنیده‏ام که تو به خلافت وصیت نکرده‏اى حال آنکه اگر چوپانى رمه خود را بى‏سرپرست رها کند، آنها را هلاک ساخته، پس چگونه در رعایت حال مردم این گونه اهمال رواست؟

عمر با نظر من موافقت کرد و سر به زیر افکند. لختى بعد سر برداشت و گفت:

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 367

خداوند دین خود را حفظ مى‏کند؛ اگر جانشینى برنگزینم، به راه پیامبر رفته‏ام که او نیز جانشینى برنگزید و اگر خلیفه‏اى تعیین کنم به تقلید و پیروى از ابو بکر است که چنین کرد. عمر تنها به سخن گفتن در باره پیامبر و ابو بکر مشغول بود که من گفتم: کسى با پیامبر برابر نمى‏شود و او شخصى را جانشین نساخته بود.» «1» این روایت نیز اعتراف عبد اللَّه بن عمر به یک امر عقلانى است و آن اینکه فرمانرواى مردم نباید آنها را بدون وصیت رها کند و گواهى داده است که پیامبر از جهان رفت و در حق مردم چنین سهل انگارى کرد. عمر نیز ابتدا با سخن پسرش موافقت و سپس مخالفت کرده است. ابن عبد ربه در کتاب «العقد الفرید» «2» بیان کرده که معاویه به ابن حصین گفت: «چه چیزى اجتماع و اتحاد مسلمانان را بر هم زد و میان آنها اختلاف افکند؟ پاسخ داد: کشته شدن عثمان. معاویه گفت: سخن نو و مفیدى نیاوردى. ابن حصین گفت: جنگ على با تو.

معاویه سخن خود را تکرار کرد. ابن حصین گفت: نبرد على با طلحه، زبیر و عایشه، معاویه باز هم پاسخ او را نپسندید. آن مرد گفت: اى امیر مؤمنان جز اینها چیزى نمى‏دانم.

معاویه گفت: من تو را آگاه مى‏سازم. جز شوراى شش عضوى عمر هیچ چیز باعث اختلاف مسلمانان نشد. (پس معاویه در آخر حدیث سخن خود را این گونه تفسیر کرد) هر یک از آن شش تن خلافت را براى خود مى‏خواست و قومش براى او، بدین گونه جانهاى ایشان شیفته خلافت گشت. اگر عمر نیز مانند ابو بکر جانشین تعیین کرده بود اختلافى پدید نمى‏آید». حمیدى در جمع بین صحیحین در مسند عمر بن خطاب روایت کرده است: «ابو بکر در روز سقیفه چنین گفت: عرب خلافت را جز براى این قبیله از قریش، نمى‏شناسد

                        نهج الحق و کشف الصدق-ترجمه کهنسال، ص: 368

عمر نیز در روز شوراى خود پس از سرزنش هر یک از اعضاء گفت: «اگر سالم مولى ابو حذیفه زنده مى‏بود تردید بر من عارض نمى‏گشت.» «1» در حالى که سالم مولى ابو حذیفه به اجماع، قریشى نبود «2» و این مطلب را جاحظ در کتاب «الفتیا» ذکر کرده است